توضیح درس ششم ( قاضی بست )

مقدمه ای بر تاریخ بیهقی
تاریخ بیهقی اثر دبیر دانشمند مشهور دربار غزنوی، ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی است. نثر آن، نثر مرسل است و در قرن پنجم هجری قمری نگاشته شده است. این کتاب در شرح « تاریخ آل سبکتکین » است و از آغاز دولت آن خاندان تا اوایل سلطنت سلطان مسعود غزنوی است ، به همین سبب عنوان « تاریخ مسعودی » یافته است. 

مقدمه ای بر تاریخ بیهقی
تاریخ بیهقی اثر دبیر دانشمند مشهور دربار غزنوی، ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی است. نثر آن، نثر مرسل است و در قرن پنجم هجری قمری نگاشته شده است. این کتاب در شرح « تاریخ آل سبکتکین » است و از آغاز دولت آن خاندان تا اوایل سلطنت سلطان مسعود غزنوی است ، به همین سبب عنوان « تاریخ مسعودی » یافته است.

آنچه امروز به عنوان تاریخ بیهقی به دست ما رسیده بخش کوچکی از کل اثر اوست. بیهقی، که نوزده سال دبیر دستگاه غزنوی و سلجوقی بود، سی جلد کتاب نوشت که «پنجاه سال را شامل است و بر چندین هزار ورق می‌افتد» و امروزه تنها مجلد پنجم تا دهم آن در دست ماست. به علاوه، خود بیهقی به صراحت یادآور شده که بسیاری از اسناد و مدارکی که قاعدتا می‌بایست جزئی از کتاب می‌شد، از میان برده شده است. می‌نویسد: «و اگر کاغذها و نسخت‌های من به قصد ناچیز نکرده بودندی، این تاریخ از لون دیگری آمدی…».

بیهقی در مورد روش تاریخی خود می‌نویسد: «…نباید که صورت بندد خوانندگان را که من از خویشتن می‌نویسم و گواه عدل بر هرچه گفتم تقویم سالهاست که دارم با خویشتن همه به ذکر احوال ناطق.»
در همین زمینه در جایی دیگر بیهقی مورخان را هشدار می‌دهد که «احتیاط باید کرد نویسندگان را در هرچه نویسند که از گفتار باز توان ایستاد و از نبشتن باز نتوان ایستاد و نبشته باز نتوان گردانید».
از نام های دیگر آن : تاریخ ناصری، تاریخ آل ناصر، جوامع التواریخ است.
اهمیت تاریخ بیهقی : از دو جهت است: یکی از جهت تاریخ نگاری و دیگر از لحاظ هنر نویسندگی . 

 

ویژگی های نثر بیهقی :

۱– نثر بیهقی نوعی نثر داستانی است که در خدمت محتوای تاریخی قرار گرفته است.
۲– در مواردی که نویسنده مناسب دانسته از « اطناب » استفاده شده اما در مجموع «ایجاز» در کلام کاملاً بارز است و این، یکی از جلوه های بارز « بلاغت طبیعی » در سخن بیهقی است.
۳– تمثیلات و تعبیرات به کار رفته، بلیغ و زیباست.
۴– استشهاد به تاریخ و قصه
۵– آفرینش واژه ها و ترکیبات بدیع
۶– استفاده ی طبیعی و غیر متکلفانه از لغات و جمع مکسر و گاهی هم عبارات عربی
۷- حذف افعال و حتی گاهی قسمتی از یک عبارات به قرینه، بنا به اقتضای بلاغت کلام
۸– زیبایی و خوش آهنگی کلام  .

  جلوه های هنر نویسندگی بیهقی :

۱- توصیف دقیق و جذاب وضعیت ظاهری و باطنی افراد
۲– تجسم و تصویر هنرمندانه صحنه ها و اشیا
۳– ایجاز و اطناب بجا و طبیعی
۴– تمثیلات، تشبیهات و کنایات زیبا

 

شرح و توضیح لغات وعبارت های درس

– شبگیر : صبح زود ، سحرگاه    /     برنشستن: سوار بر اسب شدن/ کران : حاشیه ، کنار،ساحل

– یوزان: جمع یوز ، یوز پلنگ ها /   حشم: چاکران،نوکران ،‌خدمتکاران ، اطرافیان

– ندیمان: همنشینان ، همدمان و مونسان  افراد بزرگ /   مطربان:  خوانندگان و نوازندگان چاشتگاه: هنگام خوردن صبحانه  /   شراع :در اینجا به معنی « سایه بان » می باشد و معنی  بادبان کشتی هم می دهد.

– منظوراز«نان» خوردنی و غذا(مأکولات) می باشد.  /   بسیار نشاط رفت:بسیار خوش گذشت   /   دست به شراب کردند:مشغول نوشیدن شراب(نوشیدنی) شدند.

– از قضای آمده  : تقدیر چنین بود و اتفاقی که باید پیش می آمد ، پیش آمد .

– ناو به معنی قایق کوچک است. در درس منظور همان کشتی است « ناوی ده : ده ناو (کشتی)

– از جهت نشست او  : برای نشستن امیر مسعود { آماده کردند }

– جامه در عبارت «جامه ها افکندند » : گستردنی (فرش)   /  شراع :سایه بان

– مرجع ضمیر « وی » در جمله : شراعی بروی کشیدند . « ناو » می باشد

– معنی عبارت « وکس را خبرنه » اینست که « هیج کس از اتفاقی که قرار بود پیش بیاید ، خبر نداشت.

– نشستن و دریدن گرفتن یعنی : شروع به غرق شدن( پایین رفتن )و شکستن کرد.  

– « هزاهز » یعنی : سر و صدا ، فتنه ای که مردم را به جنبش در آورد.

– معادل امروزی عبارت « هنر ، آن بود »: بخت یار بود ، شانس آنجا بود.  

–   بِرُ بودند : نجات دادند .

– نیک در  جمله ی « نیک کوفته شد »: قید است به معنی بسیار و کاملاً .

« افگار » یعنی : زخمی    /    « یک دوال پوست و گوشت بگسست » یعنی : لایه ای از پوست و گوشت  جدا شد .(به اندازه ی تسمه ای از پوست و گوشتش کنده شد .)

– هیچ نمانده بود از غرقه شدن  : نزدیک بود که غرق شود،چیزی نمانده بود که غرق شود.

– « سور » یعنی : شادی و نشاط

« از آن جهان آمده »:  از مرگ نجات یافته.

– معنی کلمه « گردانیدن » در عبارت « امیر جامه بگردانید »: « عوض کردن »  

– برنشستن: سوار بر اسب شدن  /     کوشک: قصر – کاخ

– تشویش: نگرانی  /   اعیان و وزیر  : بزرگان  و وزیران  

– جمله :همه/ صعب: دشوار – خطرناک  / مقرون شدن : همراه شدن  / مثال دادن: فرمان دادن، امر کردن  /  توقیع: مهر و امضای زیر نامه /  مبشّر: پیام رسان خبر خوش ، مژده دهنده ، خبر آور .

–  سرسام افتاد :سر سام یعنی سر درد و هزیا ن گویی (سرسام:نوعی بیماری که به معنای ورم سر(مغز) می باشد). کنایه از این که میزان تب ، بسیار بالا بود

– بار، در عبارت «بار نتوانست داد»: اجازه ی  ملاقات دادن.

– محجوب گشت از مردمان: از دید مرم پنهان شد،کسی موفقّ به دیدار و ملاقات با او نشد .

– مگر:قیداستثنااست به معنی بجز/    چون : ضمیر پرسشی به معنی چگونه.

– نُکَت: جمع نکته است. در این عبارات منظور مطالب مهم و برگزیده است .

– بونصر : ابو نصر مشکان رئیس دیوان رسایل مسعود غزنوی است که معادل امروزی آن وزیر دربار است . 

– دیوان رسایل یا رسالت: اداره ای بوده که از طرف شاه ، مسئول صدور اسناد رسمی و نوشتن نامه های دولتی به حکام ولایات بوده است و همه ی مکاتبات دولتی از طریق همین دفتر انجام می پذیرفته است .

– منظور ازعبارت:«چیزی که در او کراهیتی نبود»:مطلبی که خبر ی ناگواروناخوشاینددر آن نبود.

– آغاجی اسم خاص است و منظور شخصی است که خادم و پرده دار مخصوص سلطان مسعود و وسیله ی رسانیدن مطالب،پیام ها و نوشته های بین پادشاهان و امیران و بزرگان دولت بوده است . معادل امروزی آن « وزیر دربار » است .

– « خیرخیر » :سریع،تند تند / بر آمد : گذشت/  بخواند (خواندن): صدا زدن، دعوت کردن       

– یافتن : دیدن . مشاهده کردن  / کتّان : نوعی پارچه سفید رنگ که از الیاف گیاهی به همین نام کتان ، بافته شده است  / عقد : گردنبند   / تاس :تشت ،ظرفی که در آن مایعات می ریزند/ زَبَر : رو/ زیر : پایین  / توزی: پارچه ای ناز کتانی که نخست در شهر توز بافته می شده است، منسوب به توز. / مخنقه:   گردنبند

-حرف «را» در عبارت « بونصر را بگوی » از نطر  دستوری نقش نمای اضافه و قبل از متمّم آمده است یعنی : به بونصر بگوی 

– « درستم » : خوبم ، حالم خوب است  .

– بار داده آید  : اجازه دیدار و ملاقات داده شود . ] آید در این عبارت فعل معین یا کمکی است بجای شود [ علّت: بیماری ، ناخوشی و مرض / زایل شد : بر طرف شد .

– نامه توقیعی : نامه یا فرمان  امضا شده . /  حال: جریان ،وضع

– دبیرکافی:یعنی نویسنده ی با کفایت و شایسته/   به نشاط : ازنظر دستوری نقش « قیدی » داردبه معنی با  خوشحالی    /  قلم در نهاد : شروع به نوشتن کرد / نماز پیشین:نماز ظهر   / مهمات: کار های مهم   /فارغ شدن: به پایان رساندن / گسیل کرده: فرستاده بود در اینجا حذف فعل کمکی بود  به قرینه ی لفظی صورت گرفته است. / را در مرا : نقش نمای حرف اضافه به معنی «به» .

– راه یافتن : اجازه ی ورود یافتن. / نیک آمد : به موقع آمدی ( حذف شناسه : «ی»به قرینه ی معنوی  / زر پاره :زر تکه تکه شده ، زر خرد شده . / غزو :جنگ /  بی شبهت: بی شک و تردید،  / ضیعتکی : زمین زراعی کوچکی  /فراخ تر : بهتر ، راحت تر .

– درم : واحد پول ، درهم  /  صلت:هدیه  / فخر : مایه ی افتخار  /وزر : گناه /وبال: عذاب        روا داشتن : شایسته دانستن / امیر المؤمنین : خلیفه مسلمین ( در آن زمان خلیفه ی عباسی) / سنت : شیوه ، روش  / در بایست : نیازمند /   خداوند ولایات : صاحب همه ی ولایت ها ی اسلامی

– شمار : حساب وکتاب / عهده :مسئولیت  /  

– عمید : بزرگ  / علی اَی ِحال : به هر حال  / توقّف : بازخواست  / حطام دنیا :مال دنیا  /                                  الف در بزرگا : الف کثرت و مبالغه است .( الف تفخیم)    /     اندیشمند : متفکر

معنی ومفهوم درس

روز دوشنبه ، امیرمسعود صبح زود، سوار بر اسب شد و با باز های ( پرندگان) شکاری و یوزپلنگان و چاکران و خدمتکاران و نوازندگان به ساحل رود هیرمند رفت و در آنجا غذا و شراب همراه خود بردند و شکار زیادی بدست آوردند زیرا تا نزدیک ظهر(هنگام خوردن صبحانه ) مشغول صید بودند. سپس در کنار رود اقامت کردند و خیمه ها و سایبان هایی در آنجا زده بودند. غذا خوردند و شراب نوشیدند و بسیار خوشحالی کردند.

از آنجا که سرنوشت چنین بود( بر اساس تقدیر )، پس از نماز، امیر دستور داد تا کشتی ها را بیاورند و ده قایق کوچک آودند، یکی از آنها بزرگتر بود برای نشستن سلطان وگستردنی ها( بستر ها) راپهن کردند و سایبانی بر وی کشیدند. امیر سوار آن قایق شد و هر گروهی از مردم سوار قایق های دیگر شدند و هیچ کس از عاقبت کار خبر نداشت. ناگهان آنها دیدند که چون آب فشار آورده بود قایق پر از آب شده، قایق شروع به غرق شدن و درهم شکستن کرد، موقعی فهمیدند که می خواست غرق شود. فریادو سر وصدا بلند شد و ، امیر برخاست و بخت یار بود که قایق های دیگر به او نزدیک بودند. هفت و هشت تن به آب پریدند و امیر را گرفتند و امیر را بردند و به قایق دیگر رسانیدند و کاملا خسته شده بود و پای راستش زخمی شده بود، به اندازه یک کمربند پوست و گوشتش پاره شد و چیزی نمانده بود که غرق شود. اما خداوند پس از نشان دادن قدرت خود رحم کرد. جشن و شادی به آن زیادی برآنها سیاه شد و وقتیکه امیر به قایق رسید، قایقها حرکت کردند و به ساحل رود رسانیدند.

امیر از مرگ نجات یافته و به خیمه آمد و لباسهایش را عوض کرد و خیس و ناخوشایند شده بود سوار اسب شد وفوراًبه قصر رفت  زیرا خبری بسیار ناخوشایند درمیان  لشکر پیچیده بود و نگرانی و پریشانی بزرگی به پا شده بود. بزرگان و وزیران به استقبال او رفتند، وقتی دیدند پادشاه سالم است . فریاد و دعا در بین سپاهیان و مردم برپا شده بود و آنقدر صدقه دادند که اندازه آن معلوم نبود.

روز بعد امیر دستور داد تا نامه هایی را به غزنین و همه سر زمین های ایران بفرستند وماجرای این

 اتفاق بزرگ و سخت را که پیش آمد و تندرستی که بدنبال آن بدست آمده بود، به مردم خبر دهند و دستور داد تا یک میلیون درهم در غزنین و دو میلیون درهم در سایر سرزمین ها به شکرانه این حادثه از خیر گذشته به نیازمندان و مستحقان بدهند. وامیر با امضای خود آن نامه را مورد تائید قرار داد و خبر آوران رفتند.

روز پنجشنبه امیرگرفتار تب شد، تبی سوزان همراه با سردرد.آن طور که نمی توانست با کسی ملاقات کند بجز تعدادی از پزشکان و خدمتکاران مرد وزن واز بقیه مردم دوری جست، مردم بسیار نگران وپریشان بودند و نمی دانستند چه پیش می آید.

از وقتی که این بیماری پیش آمده بود بونصر از نامه های رسیده با خط خود نکته برداری می کرد و از تمامی نکته ها آنچه را که در آن خبر ناخوشایندی نبود به وسیله ی  من به قسمت پایین کاخ می فرستاد و من آن نامه ها را به آغاجی خادم  می دادم و تند تند جواب ها را برای بونصر می آوردم.و امیر را اصلا نمی دیدم تا زمانی که نامه هایی از پسران علی تکین رسید و من خلاصه(نکته های) آن نامه ها را که در آنها خبر خوشی بود به دربار بردم. آغاجی نامه ها را از من گرفت و پیش امیر برد. پس از یک ساعت بیرون آمد و گفت: ای ابوالفضل امیراز تودعوت کرده است نزدش بروی.

به نزد امیر رفتم و دیدم که خانه را تاریک کرده اند و پرده های کتانی خیس در آن آویزان کرده اند و شاخه های بسیاری در آنجا گذاشته بودند و تشت های( ظرف ها ی) بزرگ پر از یخ بر روی آن شاخه ها گذاشته بودند و امیر را دیدم که آنجا بر روی تخت نشسته بود در حالی که پیراهن نازک کتانی بر تن و گردنبندی از جنس کافور در گردن داشت و بوالعلای طبیب آنجا پایین تخت نشسته بود.

امیر گفت: به بونصر بگوی که امروز حالم خوب است ودر همین دو سه روز آینده اجازه ی ملاقات داده خواهد شد، زیرا بیماری و تب من به طور کامل از بین رفته است.

من بازگشتم و هر چه اتفاق افتاده بود به بونصر گفتم. بسیار خوشحال شد و خدای عزیز و گرامی را برای سلامتی امیر شکر کرد و نامه نوشته شد. آن نزد آغاجی بردم و اجازه ورود یافتم تا بار دیگر افتخار دیدار امیر مسعود را که برای من مبارک بود پیدا کردم.

امیر نامه را خواند و مرکب خواست و آن نامه را امضا کرد و گفت وقتی نامه فرستاده شد تو برگرد که درباره موضوع خاصی برای بونصر پیامی دارم تا به تو بگویم.

گفتم اطاعت می کنم و برگشتم با نامه امضا شده و آنچه اتفاق افتاده بود برای بونصر بازگو کردم. این انسان بزرگ و نویسنده ی شایسته با شادمانی شروع به نوشتن کرد و تا نزدیک نماز ظهر این کارهای  مهم را به پایان رسانید و چاکران و سواران را فرستاده  بود. سپس نامه ای نوشت به امیر و هر کاری که انجام داده بود در آن شرح داد. نامه را بردم و اجازه ورود یافتم و نامه را به امیر دادم، امیر خواند و گفت به موقع آمدی. به آغاجی خادم گفت کیسه ها را بیاور و به من گفت این کیسه ها را بگیر. در هر کیسه هزار مثقال طلای خرد شده است. به بونصر بگوی طلاهایی است که پدرم از جنگ هندوستان آورده است و بتهای طلایی را شکسته و ذوب کرده و خرد کرده و این حلال ترین مال هاست. در هر سفری برای ما از این طلاها می آورند تا هر وقت بخواهیم صدقه بدهیم که بی شک وتردیدحلال باشد و از همین دستور می دهیم بدهند.

شنیده ایم که قاضی بست بوالحسن بولانی و پسرش بوبکر بسیار تهی دست  هستند و از کسی چیزی قبول نمی کنند و زمین زراعتی کوچکی دارند. باید یک کیسه را به پدر و یک کیسه را به پسر بدهید تا برای خود زمین زراعی کوچکی از مال حلال برای خود بخرند تا بتوانند راحت تر زندگی کنند. ما نیز شکر این نعمت تندرستی که بدست آوردیم مقدار کمی ادا کرده باشیم.

من کیسه ها را برداشتم و به نزد بونصر آوردم و ماجرا را تعریف کردم. بونصر در حق امیر دعا کرد و گفت: امیر این کار را بسیار خوب و بموقع انجام داد. شنیده ام که بوالحسن و پسرش زمانی پیش می آید که به ده درهم محتاج می شوند. بونصر به خانه بازگشت و کیسه های طلا را با او بردند و پس از نماز کسی را فرستاد  و قاضی بوالحسن و پسرش را دعوت کرد و آمدند. بونصر پیغام امیر را به قاضی رساند.

قاضی در حق امیر بسیار دعا کرد و گفت: این هدیه مایه ی  افتخار من است، پذیرفتم و پس دادم زیرا به آن احتیاجی ندارم و روز قیامت بسیار نزدیک است ونمی توانم جواب گوی آن باشم و البته نمی گویم که نیازمند نیستم اما چون به آن مقدار اندکی که دارم قانعم. گناه و عذاب این عمل را نمی توانم بپذیرم.

بونصر گفت: شگفتا طلایی که سلطان محمود با جنگ از بت خانه ها و به زور شمشیر تدست آورده است و بت هایی طلایی را شکسته و خرد کرده و گرفتن آنرا خلیفه مسلمین[ خلیفه عباسی] حلال می شمارد شما آنرا نمی پذیرید.

گفت: عمرامیرطولانی باد، وضعیت خلیفه به کونه ای دیگر است زیرا او صاحب همه ولایت های اسلامی است و خواجه بونصر با امیر در  جنگ ها بوده است و من نبوده ام و برایم مشخص نیست که آن جنگ ها برطبق  شیوه پیامبر بوده است یا نه. من اینها را نمی پذیرم و مسئولیت این را به عهده نمی گیرم. گفت اگر تو قبول نمی کنی به نیازمندان و درویشان بده. گفت من هیچ نیازمندی در بست نمی شناسم که بتوان به او طلا داد و این چه کاری است که طلا ها را کسی دیگر ببرد و من در قیامت مورد بازخواست قرار بگیرم، به هیچ وجه آن را(این کاررا) نمی پذیرم.

بونصر به پسر قاضی گفت: توسهم خود را بردار، گفت: زندگی خواجه ی بزرگ طولانی باد. به هر حال من هم فرزند همین پدرهستم  که این سخن ها را گفت و دانش خود را از او آموخته ام و اگر حتی یک روز هم  او را می دیدم و حالات و رفتار او را می شناختم بر من واجب می شد که تمام عمر از او پیروی کنم. چه برسد به اینکه سالها او را دیده ام ومن هم از حساب و کتاب و ماندن و سوال روز قیامت   می ترسم همان طور که او(پدرم) می ترسد و آن مال کمی که از دنیا دارم و حلال است برایم کافی است و به بیشتر از آن نیازمند نیستم.

بونصر گفت: خدا خیرتان بدهد شما دو نفر چقدر بزرگوارید و گریه کرد و آنها را بازگرداند و بقیه روز در همین فکر بود و از این ماجرا سخن می گفت و روز بعد نامه ای به امیر نوشت و ماجرا را بازگو کرد و طلا ها  را پس فرستاد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *